هنرنامه

هنر نامه‌ای است که به همه می‌رسد

من و ممد

دقت کردید وقتی یه کار تموم میشه تازه قلقش میاد دست آدم.

مثلا روزه گرفتن یا ....

امتحانات

امتحاناتم که تموم شد داشتم بال در می‌آوردم خیلی خوشحال بودم نه اینکه خوب داده باشم ها. 

اصلا.

 حس می‌کردم یه باری از رو دوشم برداشته شده.

Image result for ‫حمال‬‎

راستی چرا ما بعضی چیز ها را مانند باری بر دوش می‌بینیم و انجام دادنشون برامون خیلی سخته؟

کارهایی که اجباریه و باید به هر حال انجام بدیم.

ولی همین کار را اگه مجبور نبودیم بهتر انجام می‌دادیم.

اما اگر این اجبار نبود هم بعضی از کارهای ضروری را هیچ‌وقت طرفش نمی‌رفتیم.

به هر حال تموم شد.

و اینجناب قصد نموده ایم به استقبال عید فطر رفته و با ممد جونیمون شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم.

البته دوش زنگ زدیم بهش و حالش اصلا خوش نبود.

این ممد اصلا مسافرت بیا نیست برای همین ما میریم پیشش.میگه از مسافرت وحشت داره. ولی من میگم حسوده. زاینده رود را هم خودش چیش زد.

گفت سید یحیی را هم بگم بیاد.

ولی...

خب اول سید را ببینید:

سید اولاد پیغمبره، استاده، آخونده و احترامش هم برام واجبه ولی اصلا حال و حوصله اش را ندارم.

_سید سر جدت یه وقت از من ناراحت نشی ها یه وقت فردا نری پشت سرم حرف بزنی و اسمش را بزاری انتقاد ها ناموسا ناراحت نشو.

بعد گفتم بها الدین را میگم بیاد ولی اونم مرد این میدون نیست ببینیدش چه نازه:

خلاصه ممد تو کسی را دعوت نکن با این حالت.

خودم طبق معمول به ممد ابراهیم آقو گفتم بیاد چه مردی ماشاالله بزنید به تخته:

یه مرد حقّه‌ی حقیقیه است.

به نادر خان هم گفتم بیاد:

نادر خان که دیگه end شه

_ببخشید نادر خان نزن غلط کردم ....

اصلاح میکنم: نادر خان که دیگه پایانشه

و در آخر هم دعوت میکنم از جیمی گوگولی که از همه مقدم تره

_ نزن نادر خان باشه بعد از شما و این ممد و اون ممد 

ولی جیمی را ببنید چه نگاهی داره:

فقط نمی‌دونم این زبون دراز چطور توی این دهن کوچولو جا شده.



۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
علی حق جو

الو

 


اینجا همیشه من بدون تو اسیرم

از ترس این حکم ابد ترسم بمیرم.......

ادامه مطلب...
۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
علی حق جو

دیگه نمی‌گم مملکت شاه می‌خواد


همیشه وقتی دلم می‌گرفت از این دنیا و از ظلم و جفا می‌گفتم مملکت شاه می‌خواد امشب هم یک لحظه از سریال امام علی را دیدم دلم گرفت خواستم بگم مملکت شاه می‌خواد.... 

دیدم داره. 

وای....

وای بر من که تو را می‌خوانم بدون آن که آماده باشم و می‌خواهم تو بیایی و بشوی موسای این قوم بنی‌اسراییل که می‌گویند خودت بیا و برو با دشمنان بجنگ و ما گرفتار دنیاییم گرفتار هزار کار و تو هم حتما باید بیایی اما نسبت من با تو؟

هنوز معلوم نیست.

از وقتی خودم را شناختم هر وقت خواستم تو را در زندگی‌ام وارد کنم نشد. شاید می‌ترسیدم . اما از چی؟

هر وقت خواستم خودم را وقف تو کنم دستم لرزید چون من آزادی می‌خواستم.

اما مگه الآن آزادم؟

 

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
علی حق جو

وطن یعنی همین جا ؟؟؟!!!

نکات ضمنی و شیرین مطلب قبل:
"این همدردی و امید دادن به کسی که حتی نمی‌شناسید نشان از مهربانی شماست خدا همیشه برایتان حفظش کند"
"اهمیت این روز ها این است که هر لحظه اش چندین سال می ارزد پس خیلی حیف است که بگذرد"
"راستی امروز همان روز بزرگ است روز عیادت از آن پدر مهربان شاید....."
"اگر می خواهیم یک زندگی عالی داشته باشیم بیشتر با حرف های این بزرگترین پدر دنیا آشنا شویم "
"در بسیاری از حرف های این پدر: خود سازی = یاد مرگ"
  اما نکته اصلی که خیلی مهمه اصلنم طولانی نیست:
در کلیله خوانده باشی لیک آن
قشر قصه باشد و این مغز جان
چند صیادی سوی آن آبگیر
برگذشتند و بدیدند آن ضمیر
پس شتابیدند تا دام آورند
ماهیان واقف شدند و هوشمند
آنک عاقل بود عزم راه کرد
عزم راه مشکل ناخواه کرد
گفت با اینها ندارم مشورت
که یقین سستم کنند از مقدرت
مهر زاد و بوم بر جانشان تند
کاهلی و جهلشان بر من زند
مشورت را زنده‌ای باید نکو
که ترا زنده کند وان زنده کو
از دم حب الوطن بگذر مایست
که وطن آن سوست جان این سوی نیست
گر وطن خواهی گذر آن سوی شط
این حدیث راست را کم خوان غلط
رفت ماهی دگر وقت بلا
چونک ماند از سایهٔ عاقل جدا
کو سوی دریا شد و از غم عتیق
فوت شد از من چنان نیکو رفیق
لیک زان نندیشم و بر خود زنم
خویشتن را این زمان مرده کنم
پس برآرم اشکم خود بر زبر
پشت زیر و می‌روم بر آب بر
مرده گردم خویش بسپارم به آب
مرگ پیش از مرگ امنست از عذاب
مرگ پیش از مرگ امنست ای فتی
این چنین فرمود ما را مصطفی
گفت موتواکلکم من قبل ان
یاتی الموت تموتوا بالفتن
هم‌چنان مرد و شکم بالا فکند
آب می‌بردش نشیب و گه بلند
هر یکی زان قاصدان بس غصه برد
که دریغا ماهی بهتر بمرد
شاد می‌شد او کز آن گفت دریغ
پیش رفت این بازیم رستم ز تیغ
غلط غلطان رفت پنهان اندر آب
ماند آن احمق همی‌کرد اضطراب
از چپ و از راست می‌جست آن سلیم
تا بجهد خویش برهاند گلیم
دام افکندند و اندر دام ماند
احمقی او را در آن آتش نشاند
بر سر آتش به پشت تابه‌ای
با حماقت گشت او همخوابه‌ای
او همی جوشید از تف سعیر
عقل می‌گفتش الم یاتک نذیر
او همی‌گفت از شکنجه وز بلا
هم‌چو جان کافران قالوا بلی
باز می‌گفت او که گر این بار من
وا رهم زین محنت گردن‌شکن
من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سکن
آب بی‌حد جویم و آمن شوم
تا ابد در امن و صحت می‌روم

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
علی حق جو

می‌خوام همین روزا خودکشی کنم


اول اینو بخونید....

و تنها راه پیدا شدن و جدا شدن از این نا خود ها مرگ است آن وقت می‌توانم بفهمم چند کیلو هستم بدون استخوان، بدون گوشت، بدون مقام، بدون لذت، بدون .... و فقط خودم می مانم و تو.  

آن وقت توهم ها کنار می‌رود و درک خواهم کرد که چقدر وزنم کم است، چقدر ناقابلم و چقدر تو را کم دارم.

در این روزها توفیقی بده تا قبل از مردن، بمیرم.

۱۵ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰
علی حق جو