می رقصی و در چشم خوشبختت رفتار ناموزون آدم هاست

از پشت این خوشحالی مفرط، غمگین ترین حال و هوا پیداست....


این روزها غم های خویشاوند، سرمی رسند از راه های دور 

این روزها چشم شلوغ تو، تنها تراز هرنقطه ی دنیاست


ابری که یادش نیست باریدن، سیبی که یادش نیست افتادن 

رودی که یادش می رود دریا، چشمی که یادش می رود زیباست


گنجشک های آرزویت را بشقاب های خانه می بلعند 

در اشتهای آشپزخانه، پرواز، نام دیگر حلواست


در چشم های مردم مؤمن، کافرتراز روح خودت هستی 

یکبار هم با خود نمی گویند، این روح عاصی را خدا می خواست


از زندگی ای کاش ننویسند، بردوش های تو ملائک باز 

در گوش هایت کاش می گفتند، آن لحظه ی آخر همین حالاست


مریم رزاقی