سلام مخ جان جانم.

نمی‌دانم از کجا شروع کنم.
نمی‌دانم تو چه طور دوست داری.
انگار صبح گفتی می‌خواهی این طور شروع کنم:
حال همه خوب است اما تو باور ..
می‌دانم که نمی‌کنی اصلا انگار باور در ذات تو نیست...
خب هست اما کم است.
باور به آزادی هست، باور به عزّت هست، باور به مبارزه هست، باور به تعلیم و تربیت هست و همین هاست که تو را کمی از شکل یک خوک تک شاخ درمی‌آورد.
بگذار اعتراف کنم از تو کم کار کشیده‌ام. به جز وقت‌هایی که سعی می‌کردم به این باورها برسم و آنها می‌شدند همه‌ی فکرم حتی شب‌ها هم به خوابم می‌آمدند.
دیگر به یاد ندارم فکر کرده باشم.
دریغ از یک لحظه درس خواندن یا یک لحظه فکر کردن به خود.
در عوض خاطره و خیال و دغدغه تا دلت بخواهد. 
البته از حق نگذریم تو استاد تجزیه و تحلیل و فیصله دادنی.
اما چه فایده تا به حال هیچ تصمیم سرنوشت ساز خوبی با تو نگرفته‌ام.
وایستا انگار میخواهی من را به تناقض گویی بکشانی. خب حق هم داری انتقاد از خود مثل بریدن شاخه‌ای است که روی آن نشسته‌ای.
اما خودت خوب میدانی که تو جزء منی نه خود من.
راستی خوب شد یادم آمد دیگر مسأله من، مسأله من و جزمن نیست.
اگر بعضی از موانع و توهّمات کنار برود می‌خواهم مسأله‌ام بشود: نه‌من و عشق من.
البته آماده باش که باورها و اندیشه‌های جدیدی به سویت هجوم آورند: سیاست، آزادی، جامعه‌ی اسلامی، حرکت و زمان، انسان‌شناسی، تربیت.
خلاصه چاکرتیم تو همین کارها را به خوبی انجام بده هجوم توهّمات می‌دانم که تقصیر خودم است.
[مخ جان نامه را خوانده روی برگردانده به خزانه موسیقی ها رفته و یکی را بیرون کشیده پخش می‌کند]
خودت می‌خواستی این‌طور تمام شود اما در حقیقت نشد. ای متوهّم خر.
خب حالا چون دوست داشتی خودم پخش می‌کنم: