سلام دلکم
این طور به من نگاه نکن.
اعصاب معصاب برای من نگذاشتی.
یه وقت می‌بینی با پشت دست می‌زنم تو دهنت تا از کار وایستی بمیرم راهت بشم از دستت‌ها.
هم خودت را آسی کردی هم مخک را.
چرا هیچ وقت به آرامش نمی‌رسی تو.
اصلا بلدی لذت ببری؟
اگر به تو باشد که می گویی بلدی.
بله می دانم 
بلدی از مخ بخواهی یک تصویر ناب و روتوش شده از گذشته بیرون بکشد تا لذت ببری.
بلدی از طبیعت لذت ببری.
بلدی از مخ جان بخواهی آرمان ها و آرزو هایی را در آینده ترسیم کند تا لذت ببری.
از شعار دادن بلدی لذت ببری.
و بلدی به کمک مخ زیبایی‌های موهومی را به تصویر بکشی و برای خودت لذت ببری.
امّا
هیچ وقت از کار و تلاش لذت نبردی.
از محبت لذت نبردی.
از عشق به واقعیت موجود لذت نبردی و حتی دنبال عشق واقعی هم نرفتی.
و از عبادت لذت نبردی.
خاک بر سرت.
مشکلات تو مثل مشکلات مملکت اگر همین طور ادامه پیدا کند، هیچ امیدی به حل شدنش نیست.
نه
تو رو به خدا گریه نکن.
خخخ
می‌دانم تو گریه هم بلد نیستی بکنی.
اما سر خورده که می‌شوی.
نمی‌شوی؟
تقصیر من هم هست.
شاید آن خوددرگیری لازم را نداشتم.
تو فقط
فقط آن کاری را کردی که باید بکنی.
خداحافظ
عاشق ماندنی‌ها بشو.