دیشب هنگام یه سوالی از خدا اومد تو ذهنم گفتم آخه خدا من تو رو دوست دارم عاشق عدالت و فرهنگ و هنرم تو دلم هیچی نیست به جز شام امشب و خلاصه عایا درسته منو ببری جهنم فقط دوتا مشکل دارم که نمدونم چکارش کنم خب 

یکی این که بعضی از کارا را میدنم نباید انجام بدم ولی نمیتونم انجام ندم 

دومی هم این که بعضی چیزا و رفتارها و بینش های زشت مردم هستن اطرافم که واقعا عذابم میدن و دیوونه ام میکنن نمدونم باهاشون چکار کنم

با خودم فکر کردم دیدم دلیلش اینه که از خدا دورم و تداعی شد که:                                                                                       

 

ولی شب خوابم نمی برد و باز هم فکر میکردم که چه کنم با این دل تا اینکه دیدم قرآن روی میزمه(خاله جونم خوشبختانه وقتی خونده بود نگذاشته بود سر جاش که متاسفانه لب طاقچه است)

برداشتم خوندم همین طور رفتم و رفتم و فکر کردم و فکر کردم تا به جوابم رسیدم

یه جواب خدایانه بود اصن 

جواب هر دو تا سوال تو یه مثال ساده و قابل فهم و ریشه ای در عین حال کاربردی و تو ذهن بمون

جواب را نمیگم چون بدرد نمیخوره، خدا مثل معلم و مربی های .... ما نیست که همه را با یه چوب برونه

و بعد از اون تداعی شد که:

Image result for ‫دوست نزدیکتر از من بمن است‬‎