پاییز داره می‌آد 
من خستم
کار و زندگیم هم رو هواست 
اما تو را دارم
و صحبتی نیست
تو را
هم دارم و هم ندارم
در شهر
تو را دارم وقتی
دفتر خاطرات ذهنم را ورق می‌زنم
به یاد اولین روز دبستان، اولین روز راهنمایی، اولین روز دبیرستان، اولین روز دانشگاه
به یاد اولین باران پارسال و اولین باران پیارسال و اولین بارانی که در خاطرم هست
به یاد بیماری پارسال و بیماری پیارسال و بیماری کودکی،........
به یاد آقای دکتر،به یاد بقّالی، به یاد خیابان، به یاد گذر
به یاد اولین دعوای دبستان، به یاد اولین مزاحم خیابان و به یاد مشکلات روز مرّه‎ای که هر روز بزرگتر می‌شدند اما وقتی از آن‌ها عبور می‌کردم مانند مسافر هواپیما آنان را کوچک می‌دیدم.
سه چهار ساله بودم که خواب می‌دیم با دوچرخه پدرم تا سر خیابان رفته ام و دور فلکه دور می‌زنم و به خیابان بزرگ دیگری می‌روم همین باعث ترس من در خواب می‌شد ولی وقتی از خواب بیدار می‌شدم خدا را شکر می‌کردم که اینها همه‌اش خواب بوده چند سال بعد در بیداری با همان تجربه روبرو شدم و فهمیدم که نه تنها آن تصور بلکه تصور ترس از آن هم یک توهم بوده بعدتر فهمیدم همان واقعیت ها هم می‌توانند مانند یک خواب باشند اگرخوب به آنها نگاه کنیم. دبستان یک خواب جالب چند ساعته بود که گذشت. زندگی با دوستان و عزیزان یک خواب شیرین چند ساعته بود که پایان یافت.
من وقتی دراین خواب ها گذر می‌کنم تو را به یاد می‌آورم.
و با خود می گویم در این پاییز باز ما نو شده‎ایم و بهتر بگویم کهنه شده‎ایم اما  توهمچنان خودت هستی در کنار ما.

اما تو را ندارم وقتی می‌بینم:
قانون رعایت نمی‌شود
حرمت ها حفظ نمی‌شود
پرخاشگری گسترش می‌یابد
کسی حتی خم نمی‌شود تا زباله از زمین بردارد چه برسد که نسبت به دردها و مشکلات حساس باشد
و همان کس که خودم هستم اگر دردی را دید از وجود آن به خروش نمی‌آید
در هنگامه دفاع از حق و ارزش‌ها و در زمان خروش‌ها، ارزش‌ها زیر پا گذاشته می‌شود
کار عار تلقی می‌شود
تفاخر نشر می‌یابد
برادی و همکاری از یاد می‌رود
دانشجو و متفکر در کلمات گم می‌شود
استاد و اوسّا و تاجر رشد خود را به القاب می‌فروشند
پژوهشگر بر اساس حدس خود نظر می‌دهد
قاضی جایش در دادگاه است!