رنج اول:
 فرض کن توی یه مرکز بلا تکلیفی باشی که همین طور بدون هیچ فکر و نیروی انسانی و تشکیلات درست حسابی،  سالی چند بار بخواد یه حرکتی بزنه
از طرفی هم نتونی بزاری بری به خاطر احساس مسولیت
شاید هم باید صبر کرد
اماخوب در این حد ضعف سازمان دهی  واقعا آدم را دیوونه می‌کنه   بیش از حد آزادی و بیش از حد دست تنها     

رنج دوم:
بعضی از آدم ها هم فکر می‌کنن تورا می شناسن  اما در اشتباهند:
من به هر جمعیتی نالان شدم           جفت خوش حالان و بد حالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من        از درون من نجست اسرار من

رنج سوم:
عشق هم رنجیست که در روزگار ما کمیاب شده است

ولی 
زنده باد قدرت تخیل

Related image