ان در دنباله مطلب قبل باید بگم که خب شوخیه مگه بزاری برن خاطرات برا خودشون بازی کنن و اسمشون را هم بزاری خواطر و بگی آقا ما تسلیم امر حقیم 

پس یا حق درویش جان

وع این که خدا وکیلی نمیشه

چرا عاخه ما باید مامور به انجام وظیفه باشیم مگه سربازیه

این خاطرات لا لوطی خیلی جالبن

یکسریشون این طوریه که پشیمون هستی از قبل که چرا و چرا کردم فلان کار و نکردم فلان کار و و چراااا؟

تو یکسریشون ناراحتی که چرا دیگری کرد فلان کار و نکرد فلان کار رو؟؟؟

و بعد دوباره پشیمونی که چرا در برابر اون نکردی فلان کارو؟؟؟

یه قسم دیگه خاطرات خیلی با حاله

سوار بر اسب سفید میشی و میری در خونه بخت 

اون هم نشسته توی قصرش و منتظر توعه که سوار بر اسب سفید برسی 

که ناگهان

آخ 

توعه کچل و اونه کور همدیگر را در واقعیت ملاقات میکنید

و زندگی خود را آغاز میکنید

اینجا دوباره تو بر اسبت می تازی و او در قصرش و با هم زندگی ن میکنید

خب

یه قسم از خاطرات هم به خاطر سابقه است

هی 

امان از سابقه ی خراب

و رفیق بد و زغال خوب

این جمله اصلا ساده نیست که میگن تقصیر رفیق بده و زغال خوب هزار تا معنی پشتشه

خب سابقه خراب نسبت به خود و نسبت به دیگریان باعث میشه تا یه حول و ولا بیفته تو دل آدمی

مثلا همین پروژعه اگر راحت دفعه اول درست میشد که الآن به مدت چهار ماه رهاش نکرده بودم که 

بعد هم معمولا اینجوریه که از دیدنش حال آدم به هم میخوره

یا ممکنه بری یه جایی با آدماش حال نکنی دیگه میترسی دفعه بعد بری طرفش

وقتی میری هم میبینی نععع اون طور نبود

ولی خاطره هه و خیالات بعد از یه مدت فاصله گرفتن از واقعیت دوباره شروع میشه

یه قسم دیگه اینه که ندونی دقیقا چی قراره بشه اونجایی که قراره بری و هزار تا فکر و خیال میاد سراغت و آخرش هم شاید پشیمون بشی و بعد هم میرسی به همون حالت حال به هم خوردن

خلاصه مطلب

نمیشه عاقا نمیشه

از این بد تر نمیشه


                                      این خیلی خوبه