این روز ها اولین مسأله من فارغ شدنه

تجربه فارغ شدن یک تجربه قدیمی برای بشره

نمدونم ولی فکر کنم از زمان آدم و هوا بوده باشه

فارغ شدن را نمیدونم چطور توصیف کنم

از اول اولش؟

اول اولش اینه که یه باری میذارن روی دوشت

یا روی سرت

یا توی رحمت

و اینجاست که میفهمی باید فارغ بشی

ولی بعد یه نگاهی به بالا سر میندازی می بینی 

حالا حالا ها باید صبر کنی

مثلا اول کار که میری دانشگاه خیلی شور و شوق یه چیزی شدن داری

بعد از مدتی گرم درس خوندن میشی و یادت میره

بعد که خیلی گرم شدی یه دفعه سردی میشی و تازه میفهمی که کجایی و این جا کجاست

و آرزو میکنی که هر چه زودتر فارغ بشی به ای نحو کان

آخر کار حاضری تعهد بدی که از این فارغ شدن هیچ استفاده ای نکنی اما فارغ بشی و میگی:

دلم گرفته نمیخوام کتاب بخونم بزارین برم من بزارین برم من بزارین برم من

اما مسأله اصلی این حسیه که همیشه میگه کاش تموم بشه راحت بشیم

ولی خب تموم بشه که چی

دوباره یه کار دیگه 

و دوباره یه بار دیگه و آرزوی فراغت

بعد توی این فراغت دقیقا باید چکار کرد

یعنی چکار باید کرد که حالا نمیشه کرد؟

و الآن چرا نمیشه کاری که اون وقت باید کرد رو کرد؟

هومم

بغضا یه استرسی هم میاد تو وجود آدم که همون کاری که الآن باید بکنه را هم نمی کنه

و این یعنی زندگی مختل

این مطلب هم ان در ادامه دو مطلب قبله

و نمودار اختلال زندگی منه

لذت ببرید ازش