امروز تصمیم گرفتم برم دیدن یکی از دوستان

بعد توی راه به فکر افتادم که چرا یه دفعه ای تصمیم گرفتم برم دیدنش

به نتیجه رسیدم که خودش را میخوام

از کارش بدم میاد

ازمغازش بدم میاد

از دیدگاه هاش هم خیلی خوشم نمیاد 

ولی خودش را میخوام

و تصمیم گرفتم که بگم بهش که خودش را میخوام

ولی خب گفتنش سخت بود 

لازمه ی فهم درست این مسأله گفتن اون جملات منفی اول بود

اما گفتم که خودت را میخوام 

ولی خب خیلی درک نکرد

خیلی هم دیدارمون لذت بخش نبود

بعد به فکر افتادم که چرا

چرا بعضی وقتا هم را نمیخوایم و نمیفهمیم بعضی وقتا و بعضی کسا را میخوایم و میفهمیم

و جواب من اینه 

خیلی مهمه

همه ما هم را میخوایم

آدما همه خواستنی اند

اما درصورتی که خودددی باقی گذاشته باشن

طرز تفکر و اهداف و مغازه و کار و درس و محافظه کاری و خانواده و هوس و و و و و

مانع خوددد ما نشده باشه

علت هر دوستی ای سنخیته

مثلا هم کار بودن هم محله بودن هم رشته بودن هم فکر بودن و ...

اکثر روابط ما فقط از همین نوعه

و بعد هم یه دوستی بوجود می آد

اما این خواستن که مد نظر منه علتش آدم بودنه

اصل دوستی هم همینه

ولی خیلی وقت ها ما چتر هایی از منی و مایی برای خودمون درست میکنیم که محدوده دوستیمون را تنگ میکنه

و خوب طبیعی هم هست 

و من نمیگم همه میتونن با هم رابطه خوب داشته باشند

چرا که آدم ها به مرور زمان رنگ چتر ها را میگیرند

اما هدف ما آدم خالص شدنه نه آدم رنگی شدن

و آدم خالص را هم که میدونید بی رنگ نیست اما رنگ هم نداره

یه رنگ بی رنگی خاصی داه

 

به هر حال من علی الخصوص حالا که سرم خلوت تر شده و تکلیفم مشخص تر با تمام توان در جهت تشکیل یک حلقه ولایی بزرگ به بزرگی آدم بودن تلاش خواهم کرد

و خوشی هایش را به حساب کرم اوس کریم و نا خوشی هایش را هم به حساب ربوبیتش میگذارم

فقط پرچم خودت بالاست نقاش بی رنگی ها