تابستان است و گرما

و من بی تاب برای دیدن تابستان گرم نگاهت

یخچال های قطبی قلبم حق دارند به عاقبت زمین زندگانی ام نیاندیشند و به تو روی کنند تا آب شوند و از هم به پاشند و زندگانی ام را بر آب دهند

بر آب که نه باید بر باد دهند 

این زندگانی فرتوت و خشکیده باید آذرخش لطف نگاهت را دریابد و بسوزد و بر باد شود

و در مسیر باد حرکت کند تا از لذت نگاه تو به حیرت وصالت برسد 

شاید باد ذرات وجودم را به دامانت نشاند

و در آن لحظه من چه خواهم بود؟

نمیدانم

تابستان نگاهت پیشکش

مرا که اسیر زندان عافیت طلبی ام 

از نسیم خنک خیال چشمانت محروم  نساز

و به گرمای خالی فراقت زجر کش نکن