پاییز آمدست که خود را ببارمت

‎پاییز” لفظ دیگرمن دوست دارمت”

‎بر باد می دهم همه ی بود خویش را

‎یعنی تو را… به دست خودت می سپارمت!

‎باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو

‎وقتی که در میان خودم می فشارمت

‎پایان تو رسیده گل کاغذی من

‎حتّی اگر که خاک شوم تا بکارمت

‎اصرار می کنی که مرا زود تر بگو

‎گاهی چنان سریع که جا می گذارمت

‎پاییز ِ من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز

‎یک روز می رسم… و تو را می بهارمت!!!


‎سید مهدی موسوی