هنرنامه

نامه‌ای که به همه می‌رسد

هنرنامه

نامه‌ای که به همه می‌رسد

۱۲۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «honarnameh» ثبت شده است

۲۶
دی
این (click) را ببینید
نظر؟

  • علی حق جو
۱۶
دی

winter.jpg (1440×1280)

 

موضوع انشا: برف

زمستان ها خیلی خوش میگذرد (:--) زیرا زمین چون عروسان سپیدپوش می‌شود(:-----) و ما در زمستان کمتر کار می‌کنیم و ننه سرما نه تنها نمی‌تواند ما را از هم جدا کند بلکه از آنجا که گفته اند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد باعث نزدیکی هر چه بیشتر ما و دوستانمان می‌شود(:-----------) سرگرمی مان از گرمی سخن بزرگتر هاست و شیرینیمان از زبان شیرین اطفال و نمکمان از نمک شوخی جوانان(:-----------------------) انشای ما باید یک صفحه شود ولی در میان این همه دروغ یک راست خدمت معلم و همه‌ی همکلاسی هایم بگویم (بله معلم و همکلاسی ها، راستی چرا ما انشا را برای جلب نظر همکلاسی ها نمی‌نوشتیم و از آنان نمره نمی‌گرفتیم شاید از همین جا می‌شد یاد بگیریم رضایت مردم مهم تر از رفع تکلیف و شعار و کسب درآمد است) بگذریم اما این که کم شد خوب شد دیگه انشام نمیاد چی کار کنم بجاش آواز مینشوییم


 

 

  • علی حق جو
۱۱
دی

Related image

من بر عکس همه.....



عه

داشتم حرف میزدم

من برعکس همه

همیشه نظم و برنامه ریزی را در تضاد میبینم 

ببین نظم یعنی امکان پیش بینی این که چی کجاست

و بهترین حالت برای نظم سکونه

پس بی برنامه بودن و بی کار بودن بهترین حالت نظمه

و این وری شد که عاشق بی برنامگی شدم

و کار ها را سر و ته هم آوردن و فیصله دادن

این طوری هیچ انگیزه و فکر و روشی به کار نمیاد

نمودنم چرا؟

مریض هم خوددی

من دیوانه ام 

و دیوانگی هم مرض نیست جرم هم نیست

تلاشی در جهت انسان شدن است



  • علی حق جو
۲۱
آذر



  • علی حق جو
۱۵
آذر

Related image


ملت ابراهیم

آیین و گفتمانی که ابراهیم آغاز کرد 

در چنین روزی با تولد خاتم نبوت کمال یافت

گفتمانی که می‌تواند محور تمام زندگی تمام بشر باشد

گتمانی که هیچ اشتباه، سختی و خللی در آن راه ندارد

و این را به حساب تجمد و تصلب و بی فکری نگذار

برو

من هم می‌آیم

فارجع البصر هل تری من فطور

سخن ابراهیم 

و بیان خاتم

یک محور اساسی داشت

بزرگترین شعار عالم

از نوع منطق بود

یک گفتمان بزرگ

قولو لا اله الا الله تفلحوا

آغار و انجام همه چیز 

اله

و

الله

بزرگترین تقسیم بندی ممکن

عشق بهترین کلمه دنیا است شاید 

اما

معشوق

عشق همه جا هست 

با عشق چیز تازه ای بدست نمی‌آوریم

و با شناخت هم چیزی جز آنچه معشوق ماست نمی‌یابیم

پس فرقان چیز دیگری است

یک عشق متفاوت

المعشوق

معشوق....

وجود هر کس در اختیار معشوق اوست

و المعشوق یعنی معشوقی که شایسته این مقام است

مالک حقیقی وجود

و این معشوق چه می‌خواهد

هیچ 

من شنیدم

تو هم می‌شنوی حتما

فقط گفت....

چه گفت.....

آیا گفت

 فقط اطاعت کن؟

نه

نه

آیا گفت 

فقط فکر کن؟

نه

نه

فقط گفت

هر کار خواستی بکن

اما در این راه

مواظب خودت باش

مواظب خودم باش

تو را به خودم سپردم

خودم را به تو سپردم

خودم بهمراهت


تو همین را گفتی


برای تو هیچ وقت گریه نکردم 

اما نوشته ام

و عاشق شده ام

این بار بغض هم کردم 

اما 

مواظب نبودم






  • علی حق جو
۰۹
آذر
Image result for ‫سر درد‬‎

چی بنویسم؟
بذار مخا خالی اش  کنم
3
2
1
عکس برداری ام آر آی، روانشناسی گشتالت، برابر نهاد، قیمت گذاری، عدالت، شخصیت، آلمان، فرانسه، ازدواج موقت، بنیان خانواده، فرهنگ سنتی، آنارشیسم، مردم نهاد بودن، به درد نخور بودن، دروغ گویی فرهنگی، استعفا، کار مفید، عشق، آیا انسان اساساً بی شعور است؟، اعتماد به انسان، انسان گرگ انسان، کنکور، موسیقی، لذت، مطالعه، ارتباط، عشقم، زندگی،بندگی، خطر تبعیت کوکورانه، انسانی که خدا نمی‌خواهد، خطر خود محوری، اومانیسم، حوصله، طبیعت، ادبیات تعلیمی، ادبیات حماسی، حافظ جان، معرفت شناسی، برابر نهادا که یه بار گفتم، دلیل و علت،کاپلست..، افلاطون، خانه کفالس، اساطیر، تنها، کار، شور، حرکت، حدوث عالم، امنیت، وحدت، مبارزه با مقدسات نامقدس بدون تبعیض، عذاب، عقاب، خودشکوفایی یا خودنمایی، خود ارضایی در همه جوانب روح، خستگی، طراحی، خوددد شکوفایییی، انسان با شعور است، انسان گرگ است، انسان اسب است،انسان کبک است، انسان خر است، انسان جغد است

  • علی حق جو
۰۳
آبان

انسان را مطالعه می‌کنم

انسان را در فلسفه و روانشناسی

در نگاه فروید و یونگ و نیچه و شوپنهاور

در علوم اجتمایی و از دیدگاه مارکس

از راه عرفان 

و از شهود ابن عربی 

از شطحیات حلاج 

از بنیان امام خمینی

و از تبیین شهید مطهری

و از کلام نورانی قرآن

از محضور گهربار ائمه

می‌جویم

اما هدف این است:

"من عرف نفسه فقد عرف ربه"

عرفان نفس چگونه حاصل می‌شود؟

می‌گردم و می‌گردم

به کتابی نمی‌رسم

اما

بالأخره

به یک مکان 

به یک زمان 

به یک انسان

می‌رسم

صحرای عرفات

روز عرفه

انسان عارف

اما 

از سیاق ماجرا معلوم است همه چیز نباید اینجا تمام شود

دعای دیگران نشان می‌دهد که پس از دعا خبری نیست

اما دعای عارف من آغازی برای یک حرکت است

پس حرکتی در پیش است

پس از آن صحرا و آن روز و آن انسان

صحرایی دیگر و روزی دیگر و انسانی دیگر

صحرای کربلا

روز عاشورا

انسان قائم

و این راه هنوز ادامه دارد

صحرایی نیست

 نمی‌دانم در کدام زمان 

اما می‌دانم در فضایی تنگ و زمانی دردناک و جمعی اسف بار

انسانی اسیر اما آزاده

مخذول اما عزیز

انسان مبلغ

و این راه هنوز ادامه دارد

رهایی از آن جمع اسفبار

هجرت به صحرای کربلا

در زمانی به نام اربعین

و این راه هنوز تمام نشده است

از قبله صدایی می‌آید

و داستان کربلا را یادآوری می‌کند

و ما هم پیاده می‌رویم به سوی قبله

ما؟

نه

همه  نه

فقط آنهایی که هر سال دلی را که یکسال از آن مراقبت کرده اند، آن دل عرفه دیده و قیام چشیده و مبلغ را در اربعین روانه قبله عشق می‌کنند


  • علی حق جو
۲۹
مهر

أَفَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ 


"آیا ندیدی کسی را که معبودش را هوای خویش قرار داد؟"

چرا  من دیدم.

نکنه منظورت خود منم خدا.

دستت درد نکنه.

این بود جواب من؟

بابا نمیشه خوب نمیشه دیگه

دوباره اون سخنرانیرا برای من play نکن مخ جان نعععععع

عهههه

خو بابا من حدود و ثغور هوی برام مشخص نیست 

هوای نفس یعنی چه؟

مراقبه هم بلد نیستم

کسی هست به من یاری برساند؟

  • علی حق جو
۲۸
مهر
Image result for ‫هواخواه تو ام جانا‬‎

پس از مدت مدیدی دوباره می‌نویسم 
به عشق تو
هر چند شرمنده ام از برای تو ننوشتن 
و برای تو نبودن
اما شوق نوشتن و گفتن که در وجود انسان نهادی مرا به نوشتن وا می‌دارد
به فکر کردن
فکر کردن در عالم و آدم
و فکر کردن در راه و رسم زندگی و کار 
و فکر کردن در خود
و ادبیات لباس لطیف و زیبایی است که بر اندیشه ها می پوشانم 
تا بدان وسیله نگذارم ظلمت فکر زیبایی های تو را در نظرم کمرنگ کند
  • علی حق جو
۰۴
مهر

پاییز داره می‌آد 
من خستم
کار و زندگیم هم رو هواست 
اما تو را دارم
و صحبتی نیست
تو را
هم دارم و هم ندارم
در شهر
تو را دارم وقتی
دفتر خاطرات ذهنم را ورق می‌زنم
به یاد اولین روز دبستان، اولین روز راهنمایی، اولین روز دبیرستان، اولین روز دانشگاه
به یاد اولین باران پارسال و اولین باران پیارسال و اولین بارانی که در خاطرم هست
به یاد بیماری پارسال و بیماری پیارسال و بیماری کودکی،........
به یاد آقای دکتر،به یاد بقّالی، به یاد خیابان، به یاد گذر
به یاد اولین دعوای دبستان، به یاد اولین مزاحم خیابان و به یاد مشکلات روز مرّه‎ای که هر روز بزرگتر می‌شدند اما وقتی از آن‌ها عبور می‌کردم مانند مسافر هواپیما آنان را کوچک می‌دیدم.
سه چهار ساله بودم که خواب می‌دیم با دوچرخه پدرم تا سر خیابان رفته ام و دور فلکه دور می‌زنم و به خیابان بزرگ دیگری می‌روم همین باعث ترس من در خواب می‌شد ولی وقتی از خواب بیدار می‌شدم خدا را شکر می‌کردم که اینها همه‌اش خواب بوده چند سال بعد در بیداری با همان تجربه روبرو شدم و فهمیدم که نه تنها آن تصور بلکه تصور ترس از آن هم یک توهم بوده بعدتر فهمیدم همان واقعیت ها هم می‌توانند مانند یک خواب باشند اگرخوب به آنها نگاه کنیم. دبستان یک خواب جالب چند ساعته بود که گذشت. زندگی با دوستان و عزیزان یک خواب شیرین چند ساعته بود که پایان یافت.
من وقتی دراین خواب ها گذر می‌کنم تو را به یاد می‌آورم.
و با خود می گویم در این پاییز باز ما نو شده‎ایم و بهتر بگویم کهنه شده‎ایم اما  توهمچنان خودت هستی در کنار ما.

اما تو را ندارم وقتی می‌بینم:
قانون رعایت نمی‌شود
حرمت ها حفظ نمی‌شود
پرخاشگری گسترش می‌یابد
کسی حتی خم نمی‌شود تا زباله از زمین بردارد چه برسد که نسبت به دردها و مشکلات حساس باشد
و همان کس که خودم هستم اگر دردی را دید از وجود آن به خروش نمی‌آید
در هنگامه دفاع از حق و ارزش‌ها و در زمان خروش‌ها، ارزش‌ها زیر پا گذاشته می‌شود
کار عار تلقی می‌شود
تفاخر نشر می‌یابد
برادی و همکاری از یاد می‌رود
دانشجو و متفکر در کلمات گم می‌شود
استاد و اوسّا و تاجر رشد خود را به القاب می‌فروشند
پژوهشگر بر اساس حدس خود نظر می‌دهد
قاضی جایش در دادگاه است!








  • علی حق جو